تبليغاتX
دوباره دل هوای با تو بودن کرده ! نگو اين دل دوری عشقت رو باور کرده! دل من خسته از اين، دست به دعاها بردن! همه آرزوهام با رفتن تو مردن!!!!! حالا من يه آرزو دارم تو سينه: که دوباره چشم من تو رو ببينه !!!!!!واسه پيدا کردنت تن به دل صحرا ميدم! آخه تو رنگ چشات هيبت دنيا رو ديدم !توی هفتا آسمون تو تک ستاره ی منی! به خدا ناز دو چشماتو به دنيا نميدم! حالا من يه آرزو دارم تو سينه:که دوباره چشم من تو رو ببینه!!! عاشق غریب...

 

قلبم گرفت ای نازنین...

نفس دیگه نفس نیست...

آه این زمین و سرزمین...

واسم به جز قفس نیست...

تا کی بگم آه ای خدا؟!!

مگه دل درد آشنام...

هر چی کشیده بس نیست..؟!؟

رنجی که دیده بس نیست؟..؟

تو ای عزیزترین کسم...

پشت و پناه من باش...

یه تکیه گاه مهربون...

رفیق راه من باش...

برگ پاییزیم و خسته دل از باد خزان...

باغبان نیز نیامد پی دلداری من...

اشک گرم وغم عشق آمد و ... 

جانا؟؟ چه کنم...؟! گر به فردا نرسد این شب بیداریه من...

گر به فردا نرسد این شب بیداریه من...

 

TinyPic image

 

+ نوشته شده توسط بیتا در شنبه نوزدهم خرداد 1386 و ساعت 5:33 |

 

نيمه شب آواره و بي حس و حال...

در سرم سوداي جامي بي زوار...

پرسه اي آغاز كرديم در خيال..

دل به ياد آورد ...

از جدايي يكي دو سالي مي گذشت..

يك دو سال از عمر رفت و برنگشت...

دل به ياد آورد اول بار را...!!!!

خاطراته اولين ديدار را...

آن نظر بازي آن اسرار را...

آن دو چشم مست آهو وار را...

همچو رازي مبهم و سربسته بود..

چون من از تكرار او هم خسته بود

آمد و هم آشيان شد با من او...

همنشين هم زبان شد با من او...

خسته جان بودم كه جان شد با من او..

دامنش شد خوابگاه خستگي..

اين چنين آغاز شد دلبستگي...

واي از آن شب زنده داري تا سحر...

مست او بودم زدنيا بي خبر...

دم به دم اين عشق ميشد بيشتر

آمد و در خلوتم دمساز شد...

گفتگو ها بين ما آغاز شد...

گفتمش در عشق پا بر جاست دل...

گر گشايي چشم دل زيباست دل...

گر تو باشي درياي بي انتهاست دل...

بي تو شام بي فرداست دل...

دل ز عشق روي تو حيران شده...

در پي عشق تو سرگردان شده...

گفت در عشقت وفادارم بدار...

شوق وصلت را به سر دارم بدان..

با تو شادی می شود غم ها من..

با تو زیبا می شود فردای من...

گفتمش عشقت به دل افزون شده

دل به جادوی رخت افسون شده...

جز تو هر یادی به دل مدفون شده..

عالم از زیباییت مجنون شده...

بر لبم گذاشت لب یعنی خموش..

طعم بوسه برد از سرم عقل و هوش...

در سرم جز عشق او سودا نبود...

بحر کس جز او در این دل جا نبود... 

 

Your Image Thumbnail

Your Image Thumbnail

<<تنها کس من تولد بی نهایت عزیزت مبارک>>Your Image Thumbnail

Your Image Thumbnail

Your Image Thumbnail

 

Your Image Thumbnail

+ نوشته شده توسط بیتا در یکشنبه نهم اردیبهشت 1386 و ساعت 23:20 |

 

شهر هرت جايي است که کودکان زاده مي شوند تا عقده هاي پدرها و مادرهاشان را درمان کنند!!

 

شهر هرت جايي است که شوهر ها انگشتر الماس براي زنانشان مي خرند اما حوصله ۵  

 

دقيقه قدم زدن را با همسران ندارند!!

 

شهر هرت جايي است که با ميلياردها پول بعد از ماهها فقط مي توان براي مردم مصيبت ديده چند چادر برپا

 

کرد !!

 

شهر هرت جايي است که زن بايد گوشه خونه باشه و البته اون گوشه که آشپزخونه است و بهش مي گن

 

مرواريد در صدف !!

 

شهر هرت جايي است که براي مريض شدن و پيش دکتر رفتن حتماْ بايد پارتي داشت!!

 

شهر هرت جايي است که مردم سوار تاکسي مي شن زود برسن سر کار تا کار کنن و پول تاکسيشونو در بيارن!

 

شهر هرت جايي است که همه با هم خواهر برادرن اما اين برادرا خواهرا رو که نگاه مي کنن ياد تختخواب   

 

مي افتن !!

 

شهر هرت جايي است که گريه محترم و خنده محکومه !!

 

شهر هرت جايي است که وطن هرگز مفهومي نداره و باعث ننگه !!


شهر هرت جايي است که هرگز آنچه را بلدي نبايد به ديگري بياموزي!!

 

 

شهر هرت جايي است که وقتي مي ري مدرسه کيفتو مي گردن مبادا آينه داشته باشي !!

 

شهر هرت جايي است که توي فرودگاه برادر و پدرتو مي توني ببوسي اما همسر تو نه!!

 

 

شهر هرت جايي است که وقتي از دختر مي پرسن مي خواي با اين آقا زندگي کني مي گه: نمي دونم هر چي

 

بابام بگه !!

 

شهر هرت جايي است که وقتي مي خواي ازدواج کني 500 نفر ر و دعوت مي کني و شام مي دي تا برن و از

 

بدي و زشتي و نفهمي و بي کلاسي تو کلي حرف بزنن!!

 

شهر هرت جايي است که دوست داشتن و دوست داشته شدن احمقانه، ابلهانه و ... است!!

 

شهر هرت جایی است که دل عاشق و شکستن یه نوع حاله!!!

 

شهر هرت جایی است که مردمانش دل را با پول می خرند!!!

 

شهر هرت جایی است که عاشق واقعی خیلی خیلی کمه!!!

 

شهر هرت جایی است که آرزوی عاشق  رویا میشه !!!

 

شهر هرت جایی است که  دوست داشتن گناهه!!!

 

شهر هرت جایی است که مرمانش فقط غرق در ظاهر و مادیات اند !!!

 

....!!! 

 

+ نوشته شده توسط بیتا در سه شنبه چهاردهم فروردین 1386 و ساعت 8:55 |
 

تنگ غروب یه جای دور یه برکه بود یه ماهی بود

برکه و ماهی گریزون از هر چی به غم راهی بود

یه موج سرکش ماهی رو از دستای برکه گرفت

چند قدمی مونده به مرگ ماهی و گریه میگرفت

یه هجوم بی ترحم ماهی رو انداخت تو خشکی

برکه بی تاب و هراسون دست و پا زدن رو می دید

ماهی به سرما میرسید برکه دلش گرفته بود

نفرین به موج لعنتی اونو ازش دزدیده بود

برکه باور نمیکرد مرگ و با چشماش دیده بود

اینکه ماهی دم آخر اونو ازش دزدیده بود

برکه منتظر اما ماهی دیگه برنگشته...

آخر قصه ی این دو رو به خاموشی نشسته

برکه دق کرد برکه خشکید برکه از زندگی سیره

برکه با عشق به ماهی آرزو داره بمیره...!!

برکه با عشق به ماهی آرزو داره بمیره...!!!

 

Image hosting by TinyPic

<< میشه از عشق تو گفت

میشه با ستاره های چشم تو ...مغرب نو مشرق نو بر پا کرد..

میشه از برق نگات خورشید و خاکستر کرد...

میشه از گندمیای سر زلفت یه عالم شعر نوشت...

آره از عشق تو دیوونگی هم عالمیه...!!

آره از عشق تو مردن داره...!!!!!

میشه از عشق تو مرد و ...

دیگه از دست همه راحت شد...!!

میشه از عشق تو مرد و ...

دیگه از دست تو هم راحت شد...!

آره از عشق تو دیوونگی هم عالمیه...!!

اگه از عشق میشه قصه نوشت...

میشه از عشق تو گفت...

آره از عشق تو دیوونگی هم عالمیه...!!! >>

+ نوشته شده توسط بیتا در سه شنبه هشتم اسفند 1385 و ساعت 20:10 |

 

باز خانه ی بی نشون اتاق بی کس ومن و کتاب دل...

خیلی سخته اون احساسی رو که تو دلت داری نتونی به زبون بیاری

خیلی تلخه نوشته شده های سرنوشتو نتونی باور کنی...

این نوشته ها تلخ و شیرین اند...

امان از نوشته های تلخ...امان از باز بی او ماندن!امان از تنهایی!

امان از تحمل!امان از باور نکردن دوری عشق!

من عاشق دیوانه ناچار برگشتم از کوی او...

باز دل شیدا و سینه ی پریشانم از عطش عشقش سرا سر هستی مرا به نیستی کشانده است...

با ز دستانم میخواهد از او برایتان بنویسد...

او که به بودنش تا ابد نه تنها من بلکه فرشته های خدا هم از خدا سپاسگزارند

نمی خوام از وصال یارم براتون شعر و غزل بگم اما چه کنم که اینها حرف دل من است

او به چشم من آنقدر زیبا ست که از خجالت فرشته های آسمانی برای زیبایی او به سجده  روند

لحظه های گران بهای با او بودن را نتوانم و نتواند کس دیگر گوید...

آه...!!

مستانه و دیوانه بسویت بدوم خانه به خانه زد غنچه جوانه یارا تو نشان ده اثری یا که نشانه

عاشق شده ام بیخودم از خود به فدایت سر و جانم بکنم یاد تو جانم

شده این عشق تمنای روانم...

در حسرت دیدار تو دستان نیازم ای رمز نمازم

یارا به نما یک نظری سوی نیازم من غرق نیازم

من مست وصال تو شدم عاشق و پروانه شدم

 

Image hosting by TinyPic

 

به سوی تو به شوق روی تو به طرف کوی تو

سپیده دم آید مگر تو را جوید بگو کجایی؟

نشان تو گه از زمین گاهی ز آسمان جوید

ببین چه بی پروا ره تو میپوید بگو کجایی؟

کی رود رخ ماهت از نظرم؟

به غیر نامت کی نام دگر ببرم؟

اگر تو را جویم حدیث دل گویم بگو کجایی؟

به دست تو دادم دل پریشانم دگر چه خواهی؟

فتا ده ام از پا بگو که از جانم دگر چه خواهی؟

یک دم ازخیال من نمی روی ای غزال من

دگر چه پرسی زحال من...؟

تا هستم من اسیر کوی تو ام در آ رزوی توام

اگر تو را جویم حدیث دل گویم بگو کجایی؟

به دست تو دادم دل پریشانم دگر چه خواهی؟

فتا ده ام از پا بگو که از جانم دگر چه خواهی؟

 

+ نوشته شده توسط بیتا در شنبه یکم مهر 1385 و ساعت 6:33 |

چه گویم که باز مستم کرده ای ای عشق

تو چه زمانی در دلم جای گرفتی جز خدا کس نداند

من فقط آن را دانم که تا ابد خون من

دل من ازناگفته های نا تمام عشقت جاریست

ای عشق تو چگونه از من خواهی که بی تو بمانم در این قفس؟

چگونه خواهی بی تو بال بزنم تا شاید رها شوم؟

رهایی من تنها با تو...!!به جون هر چی دل بی ریا و عاشق

تویی هر لحظه فکر و ذکر آرزوی قلب شیدایم

تو را قسم بمان تنها باور دل ناباور من...

 

Image hosting by TinyPic

+ نوشته شده توسط بیتا در یکشنبه پنجم شهریور 1385 و ساعت 0:35 |

 

تو مقدسی مثل عبادتم ای روشنگر شبهای من! تو رو دوست دارم مثل سعادتم

به تو محتاجم و ای احتیاج من!تو را میخواهم تا ابد چو دیوانه وار

تو نمای کامل صادقتی واسه من همیشه در نهایتی

تو گران بهاترینی از تو غافل نمیشم لحظه ای

با تو هم صدا شدن نیت من عشق تو تمام حیثیت من

سا یه ی بلند تو روی سرم حافظ ثبات و امنیت من

من اوج خوشبختی خود را در تو می بینم

ای تو درون من ای روح بخش تن

 Image Hosted at ImageHosting.us

+ نوشته شده توسط بیتا در پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385 و ساعت 1:7 |

خاک نشین ره میخانه ام خانه خراب دل دیوانه ام

زآن که به میخانه به جز یار نیست

هر چه در آنجاست بود در خروش

جام می و می زده و می فروش

حسرت بگذشته و آینده نیست

جز به ره عشق کسی بنده نیست

ای که به دام تو اسیرم اسیر

لذت دیوانگی از من مگیر

بنده ی عشقم کن و نامم بده

خاک رهم ساز و مقامم بده

تو ای جان دل من هستی من

تو ای شام غم ها مستی من

تو ای بنشسته با خون در وجودم

تو ای امید و عشق و تار و پود

تو در چشم منی هر جا که هستم

تو را هر جا که هستی می پرستم

دل درد آشنا را در تو دیدم

تو می دانی خدا را در تو دیدم

در این سینه دلی دیوانه دارم

چه گویم دشمنی در خانه دارم...

حسد با خون بود نقش وجودش

همینست در بسوزی تار و پودش

اگر آسوده هم ماند که دل نیست

دل استی نازنینم سنگ و گل نیست

نمی دانم که بی تو چیستم من؟

اگر روزی نباشی کیستم من؟

 

Image hosting by TinyPic

+ نوشته شده توسط بیتا در جمعه سیزدهم مرداد 1385 و ساعت 8:44 |

 

 

Image hosting by TinyPic

+ نوشته شده توسط بیتا در دوشنبه دوم مرداد 1385 و ساعت 9:2 |

Image hosting by TinyPic

+ نوشته شده توسط بیتا در یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385 و ساعت 0:37 |